به غم غرقم و بی قایق، دلم ساحل هوس داردخیال خام آزادی، کبوتر زین قفس داردتوان ماندنم رفته، بمانده هرچه بیهودهبه خاک افتاده آن ماهی، که یک آخر نفس داردعبث بر جان بی نایم، بتازد لشگر غم هاچو من شهری تهی هستم، که تنها یک عسس داردبه امید سرابی بس سفرها کرده ام اماشدم آن مانده در راهی، که آتش پیش و پس داردچونان زخمی یارانم، که گویی غرق نفرینمنه قلبم عشق می داند، نه امیدی به کس داردهمه گویندم ای غافل، جوانی، سعی بالا کنو من آن کاج بی حاصل، که رشک خارو خس داردبسی سیرابم از دنیا، نمی خواهم دگر جامیخدارا ساغر این ساقی، برایم کاش بس داردمحمد رضا گرکانی ۱۴۰۲
برچسب:
نویسنده: امیر نظری
تاريخ: سه
شنبه
30 آبان
1402 ساعت: 16:35